تبليغاتX
خمره

خمره

سلامی به سبزی لباس ن.انتظامی

 

جوابیه:

1. محمد جان گوهر دشت هم جای خوبی نیست. امکانات چتر بازی ندارم.

 

2. یک دوست وقتی میگی منتظر من باش، باید بترسم یا که خوشحال بشم. حداقل هویت رو مشخص کن تا من تکلیف خودم رو بدونم

 

3. مش مهران جوابت رو تو سایتت گرفتی؟ بابا جان دیگه اون حلقت رو ببند

 

4. حامد خان معلوم هست کجایی؟ همگروهی اینقد با مرام نوبره...

 

تفسیرالخمره:

نمی دونم چکار باید بکنم؛ از بس که دیر به دیر ییلاق میام و بالطبع تعداد مهمونایی که میان به ویلای ما سر میزنن و به در بسته میخورند زیاد شده، این ویلای ما هم داره جزء ابنیه تاریخی میشه. فلهذا دوستان و مهمانان گرامی؛ پس از مراجعه به ییلاق و دیدن در بسته، یادداشتی بگذارید و شکایت خود را اعلام بفرمایید و راه حلی پیش پای حقیر قرار دهید. ( آقا از بالای منبر بیا پایین ...مرتیکه ی ... داره ما رو نصیحت میکنه...)

مطلب این سری همون طور که از اسمش پیداست به درد افراد زیر 70 سال و ضعیفه ها نمی خوره. فلحکمهذا هرکس جزء این دسته افراد هست کفشش را بپوشد و برد و دیگر نیاد (به سبک آقای مرادمند (شیوه ارائه) خوانده شود).

فی الواقع می خوام در مورد ریز کارها و وظایف من در خدمت سربازی و حوادث جانبی آن توضیح بدم...

هم اکنون بنده در آزمایشگاه بهداری ناجا خدمت می کنم. صبح ها از ساعت 7 تا 10.5 آزمایش اعتیاد  میگیریم و تا ساعت 2 هم جواب آزمایش ها رو صادر می کنم و تا صبح فردا در اختیار خودم هستم. تو آزمایشگاه من وظیفه دارم مواظب باشم مُزمَیش (آزمایش دهنده) تقلب نکنه. هرکس که میاد تو، اول مدارکش رو کنترل می کنم و پس از ثبت تو دفتر بهش میگم "ایستاده، رو به آینه، تا نصفه نمونه بده". از بس این جمله رو گفتم (حدوداً به 60 نفر در روز) دیگه شده تکیه کلامم.هروقت کلمه اعتیاد میشنوم یاد نمونه و آینه و ... می افتم. از اونجایی که مزمیشان غالباً افراد کم سواد و کم آی کیوی جامعه هستند حوادث خنده داری تو آزمایشگاه رخ می ده که به چند تا از اونا اشاره میکنم:

 

1. یه روز یه بابایی اومده بود، شیک پوش و کت و شلواری و با یک کیف سامسونت. بدبخت مثل اینکه شنیده بود اینجا ما تست اعتیاد میگیریم و خودش رو برای یه چیزی مثل کنکور آماده کرده بود. در یک چنین موردی حتماً معادل های زیر را خواهیم داشت:

کنکور= آزمایش اعتیاد

جلسه امتحان=توالت

موبایل(تلفن همراه)=ادرار همراه

تقلب = استفاده از کلیه موادی که نتیجه آزمایش رو تغییر می دهند

برگه امتحانی = لیوان آزمایشگاه

جواب تست= نمونه ادرار

پچ پچ سر جلسه = زارت و زورت و بامب و بیم و ...

(از تشبیه سایر موارد مثل مداد و پاک کن و ... معذوریم)

 

2. یه سری یه نفر اومد و رفت سر جلسه امتحان. هر چی منتظر موندم دیدم طرف بلد نیست مسئله رو حل کنه و رفته تو فکر. داد زدم آقا یه کم عجله کن. یارو هول شد و اینقدر به خودش فشار آورد که صدای پچ پچش در اومد. از زور خنده داشتم میترکیدم. فکر کنم بیچاره بدجوری کل امتحانو خراب کرده بود. ولی بعد از پچ پچ سریع تست و حل کرد و اومد بیرون.

 

3. یه نفر او مده بود که وقتی بعد از کنترل مدارک، جمله معروف رو بهش گفتم دیدم بازم وایستاده داره منو نگاه میکنه. گفتم آقاجان برو تا نصفه نمونه بده بیا دیگه... گفت نمونه ی چی؟ نمی دونم طرف چی فکر کرده بود. حتماً تو شک بود که آیا باید تستی امتحان بده یا تشریحی...

 

این مطلب ادامه دارد.....

 

توضیح : با توجه به شغل شریفی که بنده دارم و سر و کار داشتن با تست و کنکور و ... تا اطلاع ثانوی تمامی مطالب به صورت مسهجن گونه ای انتشار می یابد. لذا از پذیرش افراد کم ظرفیت معذوریم. 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم مهر 1385ساعت 5:15 بعد از ظهر  توسط مرتضی بشردوست  | 

باسلام

با اینکه می دونم مطالب این دفعه مثل روزنامه باطله می مونه و بیشترتون از محتواش باخبرین ولی هدف من از نوشتنش این بوده که بعضی از دوستان فکر نکن من اونا رو موی فر خورده حساب کردم و اونا رو بیخبر گذاشتم..

داستان خمره به اینجا رسیده بود که بنده حقیر تو دست قزوینی های زبون نفهم (بلانسبت ببعی ها) گیر افتاده بودم و از زندگیم سیر شده بودم. و اما ادامه داستان (البته به طور خلاصه (تا اون دوستان بیخبر هم خیلی پررو نشن ))

تو گرداب بدبختی غوطه ور بودم که یه بابایی پیدا شد که می خواست از بهداری کرج به قزوین انتقالی بگیره (بنده خدا چقدر ابله بود) و من برای اولین بار تو زندگی شانس آوردم و خیلی راحت تونستم جام رو باهاش عوض کنم.

وقتی پام به کج رسید و وارد فرماندهی انتظامی استان تهران شدم مثل اینکه برای این فرماندهی حکم موش واسه گربه داشتم همه قسمت ها می خواستند من رو بقاپند و به عنوان یک کارشناس عملگی (واژه جدید به جای لیسانس وظیفه) تو بخششون به کار بگیرن . با یک بدبختی از دستشون فرار کردم (داستان همین فرار خودش یه کتابه که میتونید از آدرس http://khomreh.com/farar.pdf دریافت کنید) و نزدیک بود اول خدمتی ۴۸ ساعت بازداشت بشم. ولی برای دومین بار تو زندگی شانس آوردم و وارد قسمت بهداری شدم. یه هفته ای که تو قسمت بهداری ستاد وظیفه بایگانی و حمل و نقل پرونده ها و سایر عملگی ها (روی این واژه مقدس خیلی تاکید می کنم..خیلی مهمه ها...) رو انجام دادم به کلینیک منتقل شدم. یه جایی تو گوهردشت کرج و مثل بهشت برین. از توضیح سایر جزئیات هم به دلیل ترس از فیلتر شدن خمره معذورم ... که البته از کلیه عزیزان (چه دوستان باخبر و چه دوستان بیخبر) که هم اکنون در حالت not responding قرار دارند عذر می خوام ...

تا درودی دیگر واخبار جدید خدافسسسسسسسسسسس

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم شهریور 1385ساعت 7:8 بعد از ظهر  توسط مرتضی بشردوست  | 

از: ستوان دوم وظیفه

به: بازدیدکنندگان محترم خمره

موضوع: تقاضای ابراز همدردی

دوستان گرامیان عزیزان ... هم اکنون این مطالب را از شهر مقدس قزوین دریافت می کنید....

بعد از ورود به این شهر زیبا  خودم رو به ستاد فرماندهی معرفی کردم. دو سه روزی که علاف (نمی دونم چرا علاف رو با این املا بیشتر دوست دارم) بودیم (من و ۲۷ دلاور مازنی دیگر) بالاخره حکممون آماده شد و به همراه ۶ تن از عزیزان راهی راهور (راهنمایی و رانندگی) شدیم.

در اینجا ما شدیداْ تحت فشار هستیم. یه صبح استراحت و یک بعد ازظهر و یک روز کامل پست . تازه هفته اول رو صبح و بعد از ظهر پست می دادیم. 

حتماْ معنی پست رو نمی دونید... این پست با اداره پست فرق فکوله. پست یعنی:

- یکسره سپا ایستادن اونم ۷ ساعت

- زیر آفتاب کباب شدن

- فحش خوردن از مردم و به خصوص رانندگان محترم

- سر و کله زدن با مردم بی شعور

- ...

صحبت از بی شعور شد. مردم این شهر یه سور به گاو زدن... باور کنید..

قزوینی ها همه چیزشون برعکسه... می دونید که... تاکسی های این شهر عجیب معنی صف رو نمی دونن(همیشه از استک استفاده می کنن) و اون تاکسی ای که از همه عقبتره اول مسافر میزنه. برای همین همیشه سعی می کنن دنده عقب بگیرند و عقبتر از همه وایستند. رواین نظر (به قول دکتر شیدفر) همیشه دور میدون شلوغه. من هم که فعلا ْ برگ جریمه ندارم و هرچی باهاشون سروکله زدم افاقه نکرده...

به امید روزی که این برگه های مقدس به دستم برسه و من شخصاْ دهانشان را مورد عنایت قرار دهم.

+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 11:43 قبل از ظهر  توسط مرتضی بشردوست  | 

با یاد خدا

سلام دوستان. می دونم که تو این دو ماه خیلی بهتون سخت گذشته. چون می دونم به خوندن مطالب خمره معتاد شدین. (یک کم خودتو تحویل بگیر ).

بگذریم. دوره آموزشی تموم شد و ... نه بذارید بقیشو به زبان پادگان بنویسم:

باید به خط بشیم. ۶ نفر جلو بقیه پشت سرشون.. از جلو نظام.. خبردار.. به سمت دوران خدمت مقدس سربازی گروهااان پییییش.. هک اُو  اِ ...  هک اُو  اِ ... پا بچسبونید ببینم .. مثل اینکه شما اصلا آموزش ندیدید.. حالیتون نمیشه چی میگم...

دوران سخت اما پر خاطره آموزشی تموم شد و باید برم شهر خون و قیام. شهر خط مقدم. شهر خم شدن ممنوع... بعله... قزوین..

نمی دونم رو چه حسابی اونجا افتادم.حتماْ فهمیدن من چهار سال با یه شبهه قزوینی همخونه بودم و برای امتحان فوق لیسانس هم قزوین امتحان دادم... خدا به خیر کنه...

فردا صبح دارم میرم قزوین و وقت زیادی برای مطلب نوشتن ندارم وگرنه خیلی چیزهای جالبی تو ذهنم هست که باید بنویسم... پس منتظر مطالب بعدی من از صدا و سیمای قزوین باشید... در ضمن اگه از من خبری نشد حلالم کنید. خودتون می دونید که ...

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم تیر 1385ساعت 1:0 قبل از ظهر  توسط مرتضی بشردوست  | 

هوت (سلام نظامی)

 

كم كم داره صدای بانگ جرس به گوش می رسه و وقت اون رسیده كه در لباس مقدس سربازی نبوغ و قدرت خود رو به رخ همگان بكشانیم. تازه دارم به فرمایشات حاجی و محمد فرساد پی می برم كه چند روز قبل از اعزامشون روزشماری می كردند و بعضی وقتا از این چرت و پرت ها می نوشتند.

 

از همه اینها كه بگذریم, فكرشو بكنید حداقل دو تا از ماها (مهندس نماهای دانشگاه لاهیجان) تو یه پادگان باشیم. خدا به خیر بگذرونه. فکر می کنم تا نصفه شب کل پادگان بیدار بمونن و حکم بازی کنن. یا بعضی ها هم بساط فوتبالو ردیف کنن و به گل زنی مشغول بشن. (بیچاره یاسر الان داره حسرت می خوره که چرا معافی گرفته)

 

دلم نیومد قبل از اینکه برم سر به سر امیر نذارم. خلاصه اونم دل داره و دلش می خواد معروف بشه.

 

اما طبق معمول اول بررسی نظرات دوستان...

 

1 -    

         *    ای "به کرّات برده شده در این شماره"        این تلفن ما، "کالـــر آی دی" نـداره

         *    لــطفی کـــن و خـــود، معرفــی کـــن         نظر دادن، که اینقدر، سوسه نداره           

 

2 - نیما جون ، قربونت بشم ، کار تو با یه بار دوبار نظر دادن درست نمیشه. فقط شانس آوردی که میخوام برم سریازی وگرنه جنابعالی استعداد بالقوه ای در معرفی شدن داری....

 

3 -  مهران جان اینقدر مطمئن نباش، این محمدی که من می شناسم، احتمالاً در حال تدارک یک کمپ دو هفته ای تو خونه شماست.

 

4 - حاجی جون دیر و زود داره، سوخت و سوز هم داره. نوبت همه میرسه

 

5و6 – آمریکا و انگلیس عزیز، لطفاً محمد (عزیز من) رو اذیت نکنید. اجازه بدید فقط من اذیتش کنم. (الان باز میگه گمشو)

 

و اما ...

 -------------------------------------------------------------------

نام : امیر بهمنی جلالی

 

لقب : لطیفی، بامنی، سوئیس، پینوکیو

 

شغل : بیکار، مثل خیلی های دیگه. ولی به طور کلی عضو هیئت مدیره گروه اقافیل (جمع قفل) هست و بعضی وقت ها هم برای تنظیم ساعت گرینویچ، به انگلستان میره.

 

سوابق چتربازی : اینقدر تو چتربازی و مهمان پذیری ضعیفه که با کلی پارتی بازی اسمشو تو لیست چتربازا اضافه کرده ام. معدود چتربازی هایی که انجام داده مربوط میشه عضویت در لشگر کشی های هفتگی بچه ها به هتل پرویز.(خودمونیم ها، این هتل پرویز هم کم کم داره معروف میشه). البته یکی دو بار هم به هتل مجمور اومد که بعدش مثل اینکه متوجه شد که کار اشتباهی کرده.

 

درصد چتربازی : ۱9%

 

خصوصیات قابل توجه :

 

1 - زیاد نمیشه روی قرارهایی که میذاره حساب کرد. معمولاً میگه شاید اومدم و این یعنی "بی خیال، من نمیام".

2 - خیلی سرمائیه، تا جاییکه بعضی از شواهد نشون میده تو مدرسه موشها هم بازی می کرده.

3 - توی خوندن ساعت مشکل داره. بزرگترین شاهکارش هم که هم می دونن... سر امتحان سیستم عامل می خواست از ساعت 10 تا ساعت 8 امتحان بده. البته بنده خدا تقصیری نداره. تو کلاس دوم ابتدایی خوب پایه هاشو محکم نکرده.

4 - فکر میکنم از بین پسرا هیچ کس مثل امیر از دست دخترا ضربه نخورده باشه.(متوجه اید که چی میگم)

5 - این لقب پینوکیو هم واسه اینه که خیلی زود گول میخوره (مخصوصاً از دست گربه نره و روباه مکار). البته باید مواظب باشه که پرزنتش نکنن.

6 – آخر خوش خیاله. مثلاً به محض اینکه یه نکته ای از یه درسی میفهمه، فکر میکنه دیگه این ترم معدلش میشه 20

 

هر وقت من و محمد بحث از مو می کنیم، امیر میگه موهای منهم داره میریزه. از طرف دیگه تو این چهار سال امیر 50 گرم چاق شده. از این جهت من فکر کنم امیر در گذشته (قبل از دانشگاه)، لاغر و خیلی موئینه بوده و دو سه سال دیگه، چاق و کچل میشه...(باور کنید جونم در اومد تا تونستم اینقدر کچلش کنم)

 

 amir

 

نکته : میدونم مطلب این دفعه خیلی جالب نشده. ولی تقصیر من نیست. مشکل از امیره که خیلی مشکل نداره. البته همه میدونین که من هم باید چهارتا خالی ببندم تا دو تا بازدیدکننده داشته باشم. پس امیر جون خیلی ناراحت نباش، نوبت بقیه هم میرسه. اون موقع که التماس می کردم که نظر بدین می خواستی به فکر اینجا هم باشی.

 

تا درودی دیگر دوصد بدرود...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 10:53 بعد از ظهر  توسط مرتضی بشردوست  | 

سال نو مبارک 

 

امیدوارم سالی خوب و همراه با موفقیت و سلامتی داشته باشید.

یک سال دیگه هم گذشت و مثل اینکه قرار نیست این دعای تحویل سال اثر کنه و ما به احسن الحال برسیم.

آخه من نفهمیدم کی قراره که این درها (دیوارها بشنوند) آدم بشن. (منو میگه ها !!!)

می خواستم تصمیم بگیرم که دست از سر شما ملت علاف (جمع علف (البته از نوع غیر هرزش)) بردارم. ولی دیدم در این صورت باید در ویلا رو تخته کنم. از طرف دیگه یک ماه بیشتر به دوران طلایی سربازی من نمونده، پس مگه خدا رو خوش میاد بین دوستان فرق بذارم و عده ای رو از خودم ناراضی بذارم؟ فلهذا تصمیم گرفتم معرفی دوستان رو به صورت فشرده ادامه بدم.

بدون معطلی می ریم سراغ مهمان این هفته:

 

اما اول بررسی نظرات دوستان:

 

1 –  محمد جون توقعات بیجایی داری! یعنی میگی من کلی پول تلفن بدم، تازه بگم که می خوام خونتون چتر بشم؟

 

2 –  ناصرخان می بینم که دیالوگ های جدیدی غیر از "بیا بیا دلم برات تنگه" و "مای فیوریت" یاد گرفتی. ثانیاً میشه به جای امضا انگشت بزنم؟

 

3 – من نمی دونم چه جوری به این خانم فلاح حالی کنم که فقط یه نظر بده. آخه تو چی می خوای از این ویلا که مثل بختک افتادی روش؟ هی میای انتقاد میکنی و مسخره میکنی، بعدش میری از حربه های من برای جمع کردن نظرات استفاده می کنی؟ خجالت نمی کشی؟ ( به این میگن ضد حال (شموشک جواب موشک))

 

4 –  هی "اون"... با تو ام.... مثل اینکه تنت می خاره ها... کاری نکن تابلوتو بچسبونم تو ویلا...

 

---------------------------------------------------------------------

نام : محمد

 

لقب : فرساد80

 

شغل : در حال حاضر به عنوان فرماندهی ایالت شفت مشغول به فعالیت هستند. اما پیش از این یک آژانس امریه یابی داشتند و مدتی از عمر گرانمایه خود را صرف پیدا کردن امریه برای خود و دوستان نمودند. قبل از همه اینها هم به نانوایی می پرداخت.

 

سوابق چتربازی : بنده فی الواقع زبانم از بیان چتربازی های ایشان لال است. ولی به عنوان مثال فرودهای مکرر ایشان در هتل مجمور که هر هفته در شب سه شنبه انجام می شد و دیگه نزدیک بود به عنوان یکی از سهام داران هتل پذیرفته بشن. مثال دیگر چتر شدن در خانه پسرخاله بنده است که دفعه قبل به تفصیل توضیح داده شد.

 

درصد چتربازی : 89%

 

خصوصیات قابل توجه :

 

********************* پیام بازرگانی *******************

دیییییییینگ، دیدییییییینگ، ....

]مامان[- این دیگه کیه ساعت یک شب زنگ می زنه؟!!!

مثل تیری که از چله کمون رها بشه پریدم و قبل از اینکه همسایه ها هم بیدار بشن گوشی رو برداشتم .

]اون طرف خط[- الو ، سلام... حالت خوبه؟.. سال نو مبارک... به بابا اینا هم سلام برسون و سال نو رو بهشون تبریک بگو.... خداحافظ ...

ذلیل مرده، آخه یه نگاهی به اون ساعت ... بنداز بعد زنگ بزن. بی شعور همه رو از خواب بیدار کرد که بگه سال نو مبارک. تو فکرم که چه جوری تلافی کنم ....

 

***************************************************

ای بر خرمگس معرکه لعنت.... داشتیم از خصوصیات این بابا می گفتیم ...

 

1- علاقه خاصی به چتربازی در روز سه شنبه داره. آخه فکر میکنه ثواب چتربازی در این روز دوبله حساب می شه. نمی دونم آلبوم آخر محسن چاووشی رو شنیدید یا نه که میگه:

***    حالا روزا همشون سه شنبه اند     لعنت خدا به این سه شنبه ها     ***

حتماً این غازغولنگ خونه اونا هم چتر میشه....

 

2- علاقه خاصی به جامه سپید نازک (زیرپوش) داره. به گفته یکی از محققین این لباس، جامه رسمی و سنتی محمدایناست و از اون (منظورم زیرپوشه، یه وقت فکر نکنین مهرانو میگم) تو انواع مراسم عروسی، عزا، چتربازی و ... استفاده می کنه.

 

3- اوج عصبانیتش زمانیه که به شما میگه "گمشو". اگه وقتی که محمد آنلاینه عصبانیش کنید، برای شما پیام هایی با مضمون های زیر می فرسته :

* الاغ، گمشو،...

واگه خیلی عصبانی بشه : 

* hskjadui kjahsdsh sad uie euwha uiq iq  (زیاد سعی نکنید بخونینشون. فکر نمی کنم معنایی داشته باشند )

 

4- استاد مسلم (ربطی به انرژی هسته ای نداره) فیلمبرداریه. البته فیلمبرداری مستند طبیعت و راز بقا و ... (حتماً فیلم اردو یادتون هست)

 

5 – موهای سرش همیشه ثابته. فکر میکنم کلاه گیس باشه. آخه اصلا رشد نمی کنه. یه جورایی مثل موکت می مونه.

 

6 – شواهد نشون می ده که معتاد هم هست. آخه همش داره خودشو می خارونه، بعضی اوقات بازوهاش درد میگیره (به علت کمبود مواد) که در این مواقع ضرباتی به بازو و شکم خود وارد می کنه.

 

7- تلفن زدنش هم که آخرشه. همش با این جمله شروع به صحبت می کنه : اه لو ... سه لام ... خوووفی؟ ....

 

دیگه روم نمی شه ادامه بدم. این وجدانم نمی ذاره. خداییش خیلی اذیتش می کنم. (الان میگه گمشو). آخه فقط زورم به همین یه نفر (توجه داشته باشید نفر فقط واحد شمارش انسان نیست) می رسه. اینقدر اذیتش کردم که بیچاره در ویلاشو تخته کرده، دیگه چیزی نمی نویسه.

 

اینم چندتا عکس از فرساد80

 

* چهره محمد پس از فرود موفقیت آمیز در هتل مجمور

 

farsadhappy

 

* در این عکس محمد در لباس مهمانی مشاهده می شود و همانطور که ملاحظه می فرمایید از کمبود مواد رنج می برد:

 

 farsad_undergarment

 

* محمد پس از گرفتن امریه در روستای احمد سرگوراب (احتمالاً از توابع سیاه گوراب) خدمت می کند.

 

farsad_military

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------

اینم از اولین قربانی سال نو. ممد جون ببخش. ولی نوبت بقیه هم می رسه . مطمئن باش.

تا مطلب بعدی خدا نگهدار. خوش باشید...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1385ساعت 3:9 قبل از ظهر  توسط مرتضی بشردوست  | 

ساعت یک شب است. حدود 40 درجه تب دارم. مثل اینکه حالم خوب نیست. خوب تمام شرایط مهیاست که شروع به نوشتن کنم.

اگه اومدی عکس یه بدبختی رو ببینی و قاه قاه بخندی باید بگم این دفعه از این خبرا نیست. اون علامت ضربدر بالای صفحه رو بزن و برو پی کارت. نظر هم نمی حواد بدی.

{چی شده؟! باز این پسره دیوونه شده؟!! دیگه داره گندش رو در میاره. هر دقیقه داره آپدیت می کنه}

قبل از هر چیز باید بگم مجبور شدم این مطلبو بنویسم. در واقع مطلب این دفعه ادامه سفرنامه قبلیه. آخه فردا دوباره باید برای 5-6 روزی برم لاهیجان و رشت و مطمئناً دوباره ماجرا خواهیم داشت. پس گفتم تا این مطالب بی معنی تر نشده بنویسمشون:

تا اونجا گفته بودم که خونه محمد اینا ( تقصیر من نیست خودش، خودش رو لو داد. برید نظرات سری قبلو بخونید) نهار خوردیم و ... ادامه ماجرا....

بعد از اینکه با جناب سروان و شمس و بیا بیا دلم برات تنگه نهارو زدیم تو رگ، اینقدر  اونجا وایستادیم تا بالاخره سرو کله یاسر هم پیدا شد. هنوز 10 دقیقه ای نگذشته بود که سرو کله دو نفر از آدمای محمد (رسول و رفیقش) هم پیدا شد. بیچاره محمد. قیافش دیدنی شده بود. داشت فکر می کرد اگه اینا همشون بخوان برای شام بمونند جواب پرویزخانو چی بدم؟ خلاصه اینقدر وایستادیم تا ساعت 6 شد. آخرش هم محمد با یه شتل هممونو ریخت توکوچه. طوری که چتر جناب سروان و بیا بیا دلم برات تنگه (ناصر) پاره شد.
تا یادم نرفته بگم این دوتا با هم قرار گذاشته بودند فرداش برن رشت برای ناصر امریه جور کنن. برای همین هم یه روز زودتر اومده بودن خونه این بز !!! (خسته شدم اینقدر نوشتم محمد.  ضمیر رو برای همین جاها اختراع کردند دیگه)

تا به میدون شهدا برسیم یاسر و شمس و دو دره کردم ولی هر کاری کردم نتونستم از دست اون دو تا فرار کنم. آخرش مجبور شدیم سه تایی خونه مهران اینا فرود بیایم. شام رو که (من) نوش جان کردم و (مهران) خورد و (اونها) کوفتوندند، با محمد قرار گذاشتیم که ساعت 11 بریم تو شهر مراسم عزاداری رو ببینیم. یکی از رسم های این شهر اینه که شب هفتم بعد از عاشورا (یا همون شب العاشر السبعون) مراسم شتربرون می گیرن. تو این شب ملت از شهرهای اطراف میان برای عزاداری و البته شتر بینی. (نخند آقا جان. بحث جدیه). اولش بعضیا داشتند عزادارها رو نیگاه می کردند و بعضیا هم داشتند عزابین ها رو نیگاه می کردند (داشتند چشماشونو ورزش می دادند) و یه سری هم در حال شکستن تخمه ژاپنی و خوردن بادانه فیل بودند. ولی یه دفعه اینگار اتفاقی افتاد. اولش فکر کردم تاثیر بادانه فیل بوده. ولی بعدش فهمیدم دارن شتر می برن. مردم طوری شلوغ می کردند که اینگار تا حالا شتر ندیده بودند. یکی که بچه خودشو بالای دستاش گرفته بود و می گفت:" بابایی، شتر و نیگاه کن و بدون این که دقت کنه به نفر جلویی اشاره می کرد ". یکی نبود بگه آخه مردک می دونی با این کارت داری تو آینده بچه ات چه تاثیر منفی ای میذاری؟ یه نفر دیگه هم دیدم که تا چشمش به شتر خورد (عزیزان دقت کنند این جمله استعاره است. واقعا چشمش به شتر نخورد) ، بچشو فراموش کرد و چنان سایر عزادارها (شتر بین ها) رو هل می داد و می زد که آدم فکر می کرد داره با سپاهیان یزید می جنگه.

خلاصه بعد از اینکه کلی مثطفیذ ( = خیلی بسیار مستفیض ) شدیم ، ساعت 2 برگشتیم خونه. و حدوداً ساعت 3 بود که خوابیدیم. فردا صبح ساعت 10 پاشدم که برم نوشهر ولی دیدم اون دوتا هنوز خوابن و دارن امریه می گیرن. بیدارشون کردم با هم دیگه جور وپلاس رو جمع کردیم و رفتیم. نخود نخود هرکه رود خانه خود. بعداً از زبان یک منبع آگاه (روباه مکار) شنیدم که این دو تا هر چی امریه بوده جمع کردند.                                         

***                                    ***     پایان       ***                               ***

و اما بررسی نظرات دوستان:

1-فکر می کنم این ریونیز یه موتور گازی خریده تو این ییلاق مسافرکشی می کنه. هی میره یه دور میزنه میاد جلوی ویلای من وای می ایسته، یه نگاهی می اندازه، یه کم گیج میشه و میره

2-مهران جان نوبتی هم باشه دیگه نوبت منه که بیام خونتون چتر بشم. پس بی خود دلتو صابون نزن.

3-حاجی جان با توجه به اینکه شما در جبهه حق نبرد باطلُ علیه هستید، امر شما را بر دیدگان نهاده و برای این امر دست به اعتصاب غذا می زنیم.

4-با توجه به اینکه آقای فرساد نیز در جبهه نبرد (چه نبردی؟ مرتیکه داره حالشو می بره. کوفتت بشه اون امریه) باطل علیه باطلُ علیه حضور دارند ولی این جور نظرات را ... حساب نکرده و به کار خود ادامه می دهیم.

5-رسول جوون ، با اینکه می دونم از آدمای محمد هستی، ولی متن کامل این خبرها رو برام بفرست ( هوووووی IQ  کل متنو کامنت نذاری ها . برام میل بزن) تا بازتاب بدم.

6-آقای قربانی بنده عرض کردم نظر بدهید. نگفتم که نظر بدهید که یه صفحه کامنت گذاشتی.

7-یاسر جان،  بابا ، بازم که داری به دوران طلایی برمی گردی. یا نظر نده یا اگه نظر می دی یه کار نکن اینجا رو فیلتر کنن.

8-خانم فلاح هم که با توجه به اینکه می خواستند حالگیری کنند، فعلا برن یک کم در مورد سیستم عامل ها تحقیق کنند تا روز محاکمه فرا برسد.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 1:59 قبل از ظهر  توسط مرتضی بشردوست  | 

سلام

 

مطلب این سری خیلی طولانیه و هر که تا آخر بخونه کلی مرام زده

 

همانطور که قبلاً گفتم ما توی این وبلاگ خاطرات رو بررسی می کنیم. ولی قرار نیست همش خودم سپر بلا بشم و فقط خاطرات (سوتی های) خودمو بنویسم. رو این نظر (به قول دکتر شیدفر) اول با یه خاطره گروهی آغاز می کنیم و بعد به معرفی مهمان این دفعه می پردازیم:

 

یه چند وقتی بود که یه حس عجیبی داشتم. یه جورایی احساس می کردم یه چیزی کم دارم (عقل رو نمی گم. در مورد عقل حدود 23 ساله که این حسّو دارم). رفتم پیش دکتر و بعد از کلی آزمایش، دکتر سری تکون داد و گفت: "متاسفم، میزان فسفات چتربازی خون شما کم شده و هر لحظه احتمال دارد به لقا الله بپیوندید". منم از خدا خواسته چمدونو برداشتم یا علی مدد. لاهیجان، لاهیجان، ما داریم میاییم...

قبل از هر چیز برای اونایی که زیاد تو باغ نیستند بگم که من یه پسرخاله دارم به اسم مهران که امسال کامپیوتر لاهیجان قبول شده و صندلی من تو دانشگاه موقتاً دست اونه. علاوه بر اون (برای مهران از ضمیر "او" یا "ایشان" نمی تونم استفاده کنم. همون "اون" درسته) یه دایی هم دارم که نهایت همکاری رو فرموده و امثال انتقالی گرفته و اومده لاهیجان.

این سری می خواستم چهار، پنج روزی بمونم. پس باید درست برنامه ریزی می کردم که مورد اصابت ضد هوایی ها قرار نگیرم. پس همون روز اول آویزون مهران شدم و چتر و خونه "اون" باز کردم. بعد از یه روز که اونجا موندم، به بهانه چند تا CD رفتم خونه یکی از بچه ها (اسمشو نمی گم چون ضایع میشه. فعلاً از کلمه قُلی استفاده می کنیم). بعد از اینکه کلی مارو تحویل گرفت، شروع کرد به کپی کردن CD ها. لا مصّب (لا مذهب) یه جوری همه فایل ها رو کپی می کرد تو هارد که آدم فکر می کرد CD ها مربوط به مسئله "هلوکاسته". حالا بریم سر اصل مطلب یعنی سوتی این بابا :

نمی دونم تا حالا دیدید به این تازه به کامپیوتر رسیده ها می گن "درایو ویندوزت جا نداره، اگه می خوای چیزی نصب کنی مثلاً بریز تو درایو E." و اگه طرف خیلی قاق (غاغ) باشه می گن "تو کاری به این چیزا نداشته باش. هر وقت ازت آدرس پرسید، ابتدای مسیر خواسته شده رو تغییر بده. مثلاً         C:\Program Files\RegCleaner رو درست کن E:\Program Files\RegCleaner ". از طرف دیگه می دونید که وقتی winrar می خواد یه فایلو extract کنه، به صورت پیش فرض آدرس رو همون جایی که فایل rar هست در نظر می گیره. این قلی قصه ما هم که احتمالاً قاقه خواست یه فایل روی desktop رو extract کنه و وقتی Winrar مسیر "C:\Documents and Settings\gholi\Desktop" رو بهش نشون داد فقط C رو تبدیل به E کرد و یه چنین مسیری توی درایو E درست کرد. بعد از اینکه کلی خندیدم و مسخرش کردم با کمال پررویی منو الاغ خطاب کردند (هزار بار گفتم هر کی هر چی هست واسه خودش هست. اینقدر نگید من اینم یا تو اونی ) و برای اینکه خودشو تبرئه کنه گفت "من یه چنین مسیری قبلاً داشتم". خوب با این ادعایی که کرد نشون داد ابرقاقه و تا الان همیشه این کارو می کرده و این یه دفعه اتفاقی نبوده.

بعد از این اتفاق هم خواست با یه نهار سرو تهش رو هم بیاره که من هم نهارو خوردم و هم این لطفو در حقش کردم(با نوشتن این موضوع). آخه این از اصول اولیه چتربازیه. ماجرای این سفر خیلی طولانیه و این داستان همچنان ادامه دارد....

 

فعلا بریم سر اصل مطلب:

 

اما اول بررسی نظرات دوستان:

1-   ممد جون فکر کنم اشتباهی سوار شدی. فکر کردی وانتی اومده وسایل کهنه رو بخره که حرف از گاز و کارتن و چسب و عکس و ... می زنی؟

2-   حاجی جون طبق معمول مراتب سپاس خود را ابراز می داریم و از شما جهت تشبیه مطالب ما با ... و ربط دادن آن با شقیقه متشکریم.

3-   مهران خان تو نمی خوای آدم بشی تا از حالت "اون" خارج شده و به "ایشان" بپیوندی؟ مثل اینکه باز هم هوس کردی خونت فرود بیام.

4-   خانم فلاح نمی دونم چرا اینقدر نظر می دین. اگه به خاطر عذاب وجدان درس آز سیستمه، زیاد خودتونو ناراحت نکنید. من از دست دوستان بیش از اینها کشیده ام. ولی در کل از آرا بشردوستانه شما متشکرم.

 

----------------------------------------------------------------------

 

نام : محمد

 

لقب : در باب القاب ایشان من چه بگویم که "هر چه لقب مردم دارند، تو یکجا داری". ولی به عنوان مثال قاسم، قلیون، روباه مکار، مهربخش و شیخ، شیخان، شیجانی و ...

 

شغل : ایشان یکی از اعضای شبکه پرزنت کنی my 3 countries و به عنوان امریکا مشغول به کار هستند. همچنین برای گذران زندگی، یک متل کوچک به نام "متل پرویز" افتتاح کردند و به مهمانداری و چترباز پذیری مشغولند. یه مدت هم مروج طرح گفتگوی تمدن ها بود با شعار "برای آشنایی بیشتر".

 

سوابق چتربازی : نکته منفی ممد همین ضعفش تو چتر بازیه. تو چتربازی هایی که انجام داده همش مثل بازوبند رستم، همراه یکی دیگه بوده و نقش مضاف الیه داشته. عزیز من هر چقدر که مهمانداری شغل خوبیه ولی مبحث چتربازی و گل زده در خانه حریف نباید فراموش بشه. اینم چند سابقه مضاف الیهی:

-          خراب شدن بر سر محمد فرساد برای شام قبل از کنکور سال قبل (مضاف = بقیه دوستان)

-          خراب شدن بر سر محمد فرساد بدون دلیل، واسه دور هم بودن (مضاف = خودم)

-          میزبانُ الیه بودن در هتل مجمور برای پذیرایی از دوستان (مضاف = بقیه دوستان)

 

درصد چتر بازی : 28%

 

خصوصیات قابل توجه :

 

1-      سرما و گرما رو تشخیص نمی ده. یکی دیگه باید بهش بگه امروز هوا سرده یانه

2-      بند کفششو همش سر کوچه می بنده

3-   در کل آدم سست عنصریه. هر چی می خواد بخره یا هر کاری می خواد بکنه، به همه میگه. آخرش هم موفق نمی شه و ضایع می شه.

4-   اندازه ... غذا می خوره ولی چاق نمی شه چون معده نداره. اندازه نیوتن فکر میکنه ولی به نتیجه نمی رسه چون مغز نداره.(برای همینه که با من دوسته)

5-      هرچی پول داره می ره ادکلن میخره ولی مثل اینکه ادکلن ها تاثیری ندارند.

6-      روزی یک ساعت جلوی آینه می ایسته تا کچلیاش رو بپوشونه.

7-      ...

 

اینم چند تا عکس برای آشنایی بیشتر:

 

خداییش هرچی فکر می کنم می بینم قیافه این موجود نیاز به دستکاری نداره. قضاوت با خودتونه:

 real mammad

 

وضعیت مو :

 

hair mammad

 

محمد در فکر چاق شدن:

 

fat mammad

 

-------------------------------------------------------------------------

 

***        تا مگر از روشنی رای تو              سر نهم آنجا که بود پای تو           ***

 

 

من می خوام برم فامیلیمو عوض کنم بذارم نظردوست. آخه تو خجالت نمی کشی میای مطلبو میخونی کلی اطلاعات جمع می کنی و یه نظر خشک و خالی هم نمی دی؟ اصلاً نمی خواد نظر بدی فقط یه کلمه بنویس نفر بعدی کی باشه تا من از بلا تکلیفی در بیام. اینجوری یکم درگیری ایجاد میشه می خندیم.

شاید دفعه بعد خود شما مهمان ما باشید. معذالک تا درودی دگر دوصد بدرود.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم اسفند 1384ساعت 1:24 قبل از ظهر  توسط مرتضی بشردوست  | 

(

 

اورکا ، اوره کا ، ارکا ، ... ( آرش می دوس (=آرش دوست من) )

بالا خره بعد از سالها تحقیق فهمیدم "ای کلمه یعنی چه؟"

 

  ЖЙЭ

 

این حروف چینی، بر خلاف تصور ما یک کلمه نبودند، بلکه یک جمله با مفهوم هستند. همانطور که می دانید، الفبای چینی ها بسیار قوی و غنی است و هر کارکتر دارای معنا و مفهوم زیادی می باشد.

کارکتر اول که شبیه هرف c برعکس است، یعنی "تهیه شده در تلویزیون ژائوهانگ" .

-         ژائوهانگ نام یکی از ایالات چین است

-         این کارکتر در دیکشنری معانی دیگری هم داشت مثل: سیب زمینی پوسیده، سوراخ جیب راست پالتوی سیاه، فسفات لوداد (اینو خودم هم نفهمیدم چیه)

کارکتر دوم یعنی "به". که البته هم می تواند به عنوان حرف اضافه استفاده شود و هم به عنوان میوه به.

کارکتر سوم هم یه کارکتر جدید در الفبای چینی است (حدود 27 سال قدمت دارد) و یعنی "سفارش صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران". البته در بعضی شهرهای چین این کلمه به عنوان عصاره گیاهان و گلاب استفاده می شود.

 

حتماً فهمیدید قضیه از کجا آب می خوره. این کلمه در پایان کارتون های "سنندپیتی" و "سفر های میتی کمان" دیده می شود. و در این روزهای محرم (و البته سایر عزاداری ها) از تلویزیون پخش می شه. ولی هرچی فکر می کنم نمی فهمم ربط این دو کارتون با این روزهای گرامی و بزرگ چیه.

البته فکر نکنید من بیکار نشستم و تحقیق نکردم. من مجموعه سی دی 20 تایی این سریال ها رو گرفتم و کاملاً آنالیز کردم. ولی تنها چیزی که دستگیرم شد این بود که کارتون "سنندپیتی" دارای آهنگ های شاد ابتدایی و انتهایی نیست و اصلا آهنگ خاصی نداره و کارتون "سفر های میتی کمان" هم برای یکنواخت نشدن برنامه ها پخش می شه.

لطفاً با نظرات جامع خود جوانی را از بلاتکلیفی درآورید.

(راستی مهلت رای دادن به مهمان بعدی تا اطلاع بعدی تمدید شده، حتماً رای بدید)

 

end of paranteznameh)*
+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 3:0 بعد از ظهر  توسط مرتضی بشردوست  | 

سلامی به وسعت مرام  دوستان

دوستان ما رو شرمنده کردن. مثل اینکه کسی از میخ طویله نمی ترسه. خیلی خوب خودتون خواستید. بذارید یه بررسی روی نظرات داشته باشیم: (لطفاً اول نظرات سری قبل رو بخونید)

آخه یاسر جون، فکر کردی اولین نفر بیای نظر بدی، دیگه تابلوتو روی دیوار ویلام نمی چسبونم. نه عزیزم، نهایت مرامی که می تونم بزنم اینه که یه کم خوشگلترت کنم. حاجی هم که بالای سر ما جا دارند و ما رو شرمنده کردن. ما غلط بکنیم در مورد بومی های ییلاق نظر بدیم. و اما ...
ای غازقولنگ، مثل اینکه فارسی حالیت نمی شه. حتماً باید کردی بنویسم؟ "قدیناک ، گتبووم به ینفر رای (این کلمه رو  به کردی بلد نبودم و همون رای نوشتم، می دونم سر همین کلمه گیر می کنه) بَدون که دفعوون باد مرفوک کُنوم، خُدون مَرفوک؟ نخسناخم ". یعنی خدای نکرده ( = خیر سرم )، گفتم به یه نفر رای بدید که دفعه بعد معرفی کنم، خودتو معرفی کردی؟ ... (این کلمه هم یه فحش بده که نمی تونم ترجمش کنم).

 آخرین نکته هم اینکه با کمال تاسف و تاسر موضوع این هفته لو رفته بود و من هم این دفعه یکی دیگه رو معرفی می کنم تا دیگه بعضی از هکرنماها بیش از حد فضولی نکنند.

و اما بریم سر وقت معرفی دوستان:

راستش این دفعه می خواستم به معرفی حاجی بپردازم ، ولی چون نظر داد از سرش پرید (چی پرید؟ بابا IQ ، نوبت رو می گم. حاجی اهل مواد نیست). پس نوبت رسید به ...

---------------------------------------------------------------------------------------

نام : شمس

لقب : شَمَس ، شَنس (chance)، سیبیل ، هالیوود ، مالزی و حلیم خَر (این کلمه فحش نیست، یعنی خَرنده حلیم) و ...

شغل : فیلم بردار فوتبال و مراسم گلابگیری، تکمیل کننده (رُند کننده) تعداد چتربازان و ...

سوابق چتربازی : حضور دو ماهه در ایام پروژه از ساعت 10 شب تا 4 صبح به صرف حکم و فوتبال (winning eleven) ، شرکت در کلیه مراسم های جشن و عزا در هتل مجمور.

درصد چتر بازی : 53%

خصوصیات قابل توجه : شمس همش قابل توجهه، اصلاً متفافته، ولی مهمترینش عبارتند از:

- کلمه تعارف تو دیکشنری شمس تعریف شده نیست.(error: undefined variable)

- پای ثابت حلیم و حکم. یعنی تا صبح بازی می کنه که کله سحر حلیم بخوریم. ولی نفهمیدم چطور بعد از این همه بازی هنوز هم گند می زنه و فقط شانس میاره.

- آخر فیلمبرداریه. اگه یه دور فیلم هایی رو که شمس گرفته نگاه کنید، سرتون گیج میره، فکر می کنین با اتوبوس دارین تو جاده کندوان حرکت می کنین.

- برای هر کاری دلیل و توضیحات کافی میخواد. مثلاً اگه قرار باشه یه جایی برید باید به شمس بگید که با کی میرین ، با چی میرین، شب کجا می مونین، کی بر می گردین، چقدر کرایه ماشین می دین، اگه اونجا رستوران برین چه پیتزایی می خورین و چرا؟

- هر فیلمی به ذهنتون برسه شمس داره. هر ساله جشنواره تابستانی فیلم شمس در هتل مجمور برگزار می شد.

- یه سری ویژگی مثبت هم داره که اگه بگیم پرو می شه.

**                            ما برای ضایع کاری آمدیم  نی برای پاچه خاری آمدیم                         **

نکته قابل ذکر اینکه شمس تو این مدت مدید که به هتل مجمور میومد اصلا برای خواب نمی موند ولی بنده  تو همین مدت غیر مدید (بعد از فروش هتل) دو سه شب سرش خراب شدم.

-----------------------------------------------------------------------------------------------

اینم چند تا عکس از شمس:

اگه دقت کنین، گوشه گوش چپش مشکل داره. تقصیر من هم نیست.

shams1

شمس در تیم ملی:

shams2

اینم شمس در حال لمبوندن:

shams3

 

خوب، اگه هنوز هم از اثرات این میخ طویله آگاه نشدید، یه مشورتی با شمس بکنید.
باز هم میگم تو نظراتون برای معرفی نفر بعدی رای بدین. شاید نفر بعد خود شما باشید.
به امید معرفی شما....

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 2:5 قبل از ظهر  توسط مرتضی بشردوست  |